مهتاب و ابرهای گرفته در سکوت شبها قدم می زنن تا دل گرفته من خزان و همهمه روزهای رفته را فراموش کند افسوس ُ صد افسوس که من اینجا اسیرم .... اسیر آرزوهای محال راهی ندارم غمگین ِ غمگینم تا روزی دوباره رویایت را ببینم ساعتهای سردم بر شاخسار نحیف حوصله سنگینی دنیاست فرصتی برای شکستن هست یا جبران ؟ فاطمه یاقوت فام آخرین برگ ِ تو بازی صحنه ی ِ وقوع جرمه جای ِ شلیک ِ گلوله وسط شیشه ی سرمه آخرین برگ ِ تو بازی پوکه ی ِ خالیه تیر ِ اثر ِ انگشتِ مجرم وقتی هفتیرُ می گیره همین که نفس میکشی بهت مبتلا تر می شوم 


| Design By : Pichak |

