بدون تو

 

 

در آرزوهای همه زندهام

در صندوق گران خوشیها ،

در اوج هر قصه زنده روشنم

از بلندی غمهاچیزی نمی دانم.

در آخر بر لبه نقره ای مهتاب

آسوده قصه ها ، سخن ها می نویسم.

به دنیایی بی فصل باز می گردم

امابالهایم شکسته و امید پرواز ندارم

 

ف.ی

 

 

بدون ِ مکث می رفتم

از هر اتفاقی زود

همیشه شانس ُ تقدیرم

گناهی رو دوشم بود

 

 

جدا کردم قدم هامو

ازاین جاده و مقصد

نمی دیدم که خوشبختی

کنارم قدم می زد

 

 

 

 

  • از اینکه دیر به دوستان سر زدم عذر می خوام ، به نت دسترسی ندارم.

ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ توسط عارف بحرانی نظرات ()


 Design By : Pichak