در آرزوهای همه زندهام در صندوق گران خوشیها ، در اوج هر قصه زنده روشنم از بلندی غمهاچیزی نمی دانم. در آخر بر لبه نقره ای مهتاب آسوده قصه ها ، سخن ها می نویسم. به دنیایی بی فصل باز می گردم امابالهایم شکسته و امید پرواز ندارم ف.ی بدون ِ مکث می رفتم از هر اتفاقی زود همیشه شانس ُ تقدیرم گناهی رو دوشم بود جدا کردم قدم هامو ازاین جاده و مقصد نمی دیدم که خوشبختی کنارم قدم می زد

از اینکه دیر به دوستان سر زدم عذر می خوام ، به نت دسترسی ندارم.
ادامه مطلب نوشته شده در جمعه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت
۸:٢٥ ب.ظ توسط عارف بحرانی نظرات ()
| Design By : Pichak |

